روز 30 تير، ميدان بهارستان

دکتر هوشنگ طالع
صبح روز سي تير، با برنامهي از پيش ريخته شده، نيرودارهاي پايگاه البرز كه در تهران بودند، در پايگاه خيابان فرصت (شاهرضا / انقلاب كنوني) در خانهي پدري هوشنگ طالع، اجتماع كردند. مسئول پايگاه در همـان خيابان زندگي ميكرد و گروهي از سركردگان حزب در دبيرستان البرز، چونان بهمن كاميار، ناصر عسكري و...، در آن دور و بر زندگي ميكردند.
با گردهم آمدن بيشتر نيروداران حاضر در تهران، مسئول پايگاه، نيرودارها و عناصر كوشنده پايگاه البرز، دسته جمعي به سوي ميدان بهارستان حركت كردند. در ميدان، گروهي از افراد حزب و نيز افراد پايگاه البرز، در گوشه و كنار ميدان، حاضر بودند كه بدون درنگ به اين جمع پيوستند. مسئولان در برابر مجلس شوراي ملي مستقر شدند و نيرودارها با افراد حاضر هر نيرو برپايهي برنامهريزيها در چهار گوشهي ميدان جا گرفتند. با ورود ديگر نيروداران، افراد حزب وابسته به پايگاه البرز به نيرودار و نيروي خود ميپيوستند. نيروهاي دانشآموزي ديگر دبيرستانهاي تهران كه بر پايهي برنامه به ميدان بهارستان آمده بودند، با آشنايي با افراد نيروهاي البرز، در كنار آنان قرار ميگرفتند. سازمان دوشيزگان حزب كه زير سرپرستي دوشيزه شهربانو باوند قرار داشت، در برابر در مدرسهي شاهدخت در خيابان شاهآباد و درون مدرسه، با وسايل اوليهي زخمبندي و... ، مستقر شده بود .
افراد بخشهاي گوناگون حزب، دسته دسته از خيابان ژاله (دفتر حزب)به ميدان بهارستان ميآمدند. گروهي در آنجا مستقر ميشدند و پارهاي كه ماموريتهاي ويژه داشتند، به سبزهميدان (دهانهي بازار) و ميدان توپخانه ميرفتند. افراد دبيرستانهاي مروي، اديب، دارالفنون، رهنما و... ، بيشتر در ميدان توپخانه و دهانهي بازار مستقر شده بودند.
با توجه به حضور كافي نيروهاي دانشآموزي و دانشجويي در ميدان بهارستان، به افراد وابسته به سازمان كارگري و نيز كارمندي و معلمان حزب دستور داده شده بود كه در ميدان توپخانه و دهانهي بازار مستقر گردند. آنان دستور داشتند كه در همكاري سازماني با نيروهاي دانشآموزي و دانشجويي حاضر در ميدان، از رهبري ميدان پيروي كنند.
در ميدان بهارستان، فرماندهي ميدان، با وجود حضور پارهاي از افراد ديرگام و نيز اعضاي كميتهي عالي رهبري، با داريوش پروين، مسئول پايگاه البرز بود. در ميدان سبزهميدان، فرماندهي ميدان با عباس روحبخش خالقدوست، مسئول پايگاه مروي بود.
زنده ياد عباس روحبخش از كوشندگان طراز اول حزب بود. او نيز در آن روز به همراه اعضاي حزب در دبيرستان مروي، در سبزهميدان حضوري ارزنده و پرشور داشت. عباس، طبع شعر داشت و در انجمن ادبي آتشكده وابسته به حزب پانايرانيست، كوشا بود و شعرخواني هم ميكرد. او در سالهاي پاياني عمر با وجود مشكلهاي زيادي كه براي او به وجود آورده بودند، همچنان با هيات اجرايي حزب پانايرانيست، همگامي و همكاري داشت.
در ميدان توپخانه، فرماندهي ميدان با جلال پسيان از مسئولان اتحاديهي ملي كارگران دخانيات و محمدعلي معدلت از مسئولان سنديكاي ملي لكوموتيورانان راه آهن بود.
حزب پانايرانيست در ميان حزبهاي در طيف ملي، داراي گستردهترين تشكيلات كارگري بود. مهمترين تشكيلات كارگري حزب پانايرانيست در تهران، عبارت بودند از : سنديكاي ملي لكوموتيو رانان و نيز اتحاديهي ملي كارگران دخانيات. البته در سه يگان كارگري پرشمار آن روز تهران يعني سيلو، كارخانههاي چيتسازي و بلورسازي نيز داراي چند نيرو (حوزه) كارگري بود.
اتحاديه ملي اصناف و پيشهوران بازار وابسته به حزب پانايرانيست، اعضاي زيادي در ميان بازاريان و پيشهوران داشت و همچنين، سازمان كارمندان، معلمان و سازمان بانوان و دوشيزگان حزب نيز داراي اندامان زيادي بود.
نيروي دوشيزگان حزب نيز در نزديكي ميدان بهارستان، دبيرستان شاهدخت مستقر شده بـود.
افراد حزب، بسيار منضبط و خويشكار بودند. هر اندازه كه در نيروها (حوزهها) باب گفتمان باز بود و انسانسالاري واقعي مسلط بر فضاي نيروها بود، در تظاهرات و ضد تظاهرات، سلسله مراتب به خوبي رعايت ميشد و دستورات بدون سرپيچي، به موقع اجرا گذارده ميشد.
نخستيـن كسـي كـه در روز سيام تيرماه 1331 به افتخار شهادت رسيد. « شهيد راه وطن » هوشنگ رحمتالله رضيان از اعضاي سازمان اصناف و پيشهوران حزب پانايرانيست در بازار بود. هوشنگ، جوان بود و سري پرشور داشت. در روز سيام تيرماه 1331 از كساني بود كه با دليري ذاتي خود به پانايرانيستها و همهي مبارزان حاضر در دهانهي بازار، سبزهميدان، ميدان ارگ و...، روحيه ميداد و نيرو ميبخشيد.
« هوشنگ » برخلاف سر پرشوري كه داشت، بسيار محجوب و سربهزير بود. هميشه با صداي آرام سخن ميگفت و تشنهي آموختن، بحث و برخورد ايدهئولوژيك بود. پيكر هوشنگ رحمتالله رضيان را دوستان تشكيلات سازمان اصناف و دانشآموزان وابسته به تشكيلات جوانان، به مسجد شاه بردند و در آنجا چند تن در كنار او ماندند. در دهانهي بازار، فرمانده ميدان، عباس روحبخش مسئول پايگاه مروي بود. وقتي خبر كشته شدن هوشنگ به ميدان بهارستان رسيد، تعدادي از دوستان براي اداي احترام به جنازه، به دهانهي بازار فرستاده شدند. كشته شدن هوشنگ رضيان، دهان به دهان در ميدان بهارستان گشت و در نتيجه بر خشم و غيرت مردم و به ويژه پانايرانيستها افزود.
افراد تشكيلات شميران و قلهك نيز به گونهي دستجمعي همراه با شمار زيادي از هواداران وارد ميدان بهارستان شدند و در كنار هم، روبروي وزارت فرهنگ، مستقر گرديدند. مسئول تشكيلات شميران، كامران سالور بود و مسئول تشكيلات قلهك رحمتالله قاسمي. دفتر تشكيلات حزب در شميران در ميدان تجريش، اول خيابان شميران قرار داشت. دفتر تشكيلات قلهك كنار ساختمان شهرداري قلهك بود. در آن زمان، شميران و قلهك هر كدام شهر مستقلي بودند با شهرداريهاي مستقل.
شادروان كامران سالور از ياران مكتب پانايرانيسم بود. در سال 1331 كامران مسئول پايگاه حزب در شميران بود و در روز سيام تيرماه با همهي اندامان پايگاه به ميدان بهارستان آمده بود. كامران از چهرههاي شاخص نهضت بود. او در سالهاي سياه سلطهي چاقوكشان و قدارهبندان حزب توده، دانشآموز مدرسه رنگرزي بود. وي در محوطهي مدرسه از سوي تعدادي از دانشآموزان تودهاي به سركردگي دو تن از معلمان تودهاي مورد حمله قرار گرفت و در اثر ضربههاي وارده بيهوش شد. هنگامي كه تودهايها قصد داشتند جمجمهاش را اره كنند، وسيله ديگر دانشآموزان و چند تن از معلمان ملي مدرسه نجات داده شد. تا آخرين روز زندگي اثر « تيغه اره » بر روي طرف راست پيشاني او نمايان بود. يادش گرامي و روانش به سپنتامينو.
از ياران تجريش، نامهاي دوستان زير را به ياد دارم : فتحالله فتوحي، منصور معتمد افشار، قدرتالله گنجهاي (كه هر دو از شاگردان البرز نيز بودند)، حاج هادي لطفعلي، نعمت كديري، غلاميان، مهراني، تفرشي، صدري، نقاشيان و...
از ياران قلهك : علي فدايي اصفهاني، مساح، حاج حسيني، شميراني، پرويز شمس، محمدامين كاردان و...
چنانكه گفته شد، نيروهاي پايگاه البرز، در حالي كه از سوي نيروهاي ديگر پايگاههاي دانشآموزي و دانشجويي همراهي ميشدند، در ميدان بهارستان مستقر شده بودند و چنانكه گفته شد، فرماندهي ميدان، با داريوش پروين، مسئول پايگاه البرز بود.
هنگامي كه سخن از داريوش پروين به ميان آمد، بايد خاطرهي روانشاد شاهپور پروين را نيز گرامي داشت. او يار ديرگام و وفادار «مكتب» بود. در همهي صحنهها حضور داشت و از شجاعت و بيباكي ويژهاي برخوردار بود. هميشه حضور او، به ديگر دوستان، قوت دل ميبخشيد.
شاهپور پروين در اولين برخورد گستردهي تودهايها با پانايرانيستها در دانشگاه تهران كه منجر به شكسته شدن سلطهي بلشويكها بر اين دانشگاه شد، به سختي آسيب ديد و تا پاي مرگ پيش رفت. او تنها كسي بود كه به خاطر دليريهاي خود در اين روز، به دريافت « نشان بايندر مكتبپان ايرانيسم» نايل گرديد. شاهپور نيز در ميدان بهارستان حضور داشت و حضور او مايه دلگرمي همه بود. روانش شاد و يادش گرامي باد.
شادروان حسين خانمصدق از نخستين ياران مكتب پانايرانيسم بود. او در اثر نقص عضو مادرزادي، داراي پشتي خميده بود و تنها از نيمهي دست چپ بهرهمند بود. همگان او را در حزب « سرور مصدقي» ميناميدند. در آن روز داغ سيام تير ماه، مصدقي نيز در ميدان بهارستان، حاضر بود. حضورش در ميان دوستان، به شجاعان، شجاعت بيشتر ميبخشيد و آناني را كه از شجاعت كمتري بهرهمند بودند، دچار شرم حضور ميكرد. در آن روز تاريخي، مصدقي در كنار ديگر ياران ديرگام از پيشكسوتترين پانايرانيستهاي حاضر در ميدان بود. اندامان جوان حزب پانايرانيست، هميشه سخت احترام او را نگاه ميداشتند و در حقيقت او را فرمانده معنوي ميدان ميدانستند. يادش گرامي باد كه در همهي مراحل مبارزهي سخت نهضت و حزب، استوار گام و ثابتقدم، پيشاپيش ديگر دوستان بود.
از سه تن ديگر اندامان پايگاه حزب پانايرانيست در دبيرستان البرز نيز بايد نام برد كه در روز سيام تيرماه 1331 در صحنهي درگيريهاي ميدان بهارستان با رشادت حضور داشتند و از خود دليري بسيار نشان دادند. اين سه تن عبارتاند از : ناصر عسكري، بهمن كاميار و شادروان ملكن كورايان. ملكن از ايرانيان ارمني است و از هنگامي كه در دبيرستان البرز با وي آشنا شدم، در سلك هواداران درآمده بود. افزون بر وي، تني چند از هم ميهنان ارمني و چند تن از آشوريان و گروهي از ايرانيان زرتشتي نيز عضو حزب بودند. تعدادي از آنان نيز در صحنه رويارويي مردم با نيروهاي پليس و ارتش در ميدان بهارستان، حضور داشتند.
يك تن ديگر از زبده مردان آن روز تاريخي دكتر منوچهر آدميت بود. دكتر آدميت از پيوستگان و وابستگان مكتب پانايرانيسم و حزب پان ايرانيست بود.
او را چند بار، گذرا در مكتب ديده بودم ؛ اما در دبيرستان البرز از نزديك با وي آشنا شدم. او در آن زمان شاخصترين دبير ادبيات در سرتاسر ايران به شمار ميرفت. در سر كلاس درس، هميشه سخن را به ايران و جلال و شكوه ايرانزمين ميكشاند. او هميشه كلاه «ملون» بر سرداشت، با كت و شلوار بسيار شيك و كراواتهاي زيبا. آن روز نيز با همين لباس و كلاه و كراوات در ميدان بهارستان حضور يافته بود. حضور او و بيباكي به يادماندني او در آن روز، سخت جوانها را تحت تاثير قرار داد و بر روحيهي رزمي اندامان حزب پانايرانيست و ديگران افزود. منوچهر آدميت بهكنار هر يك از نيروهاي پايگاه البرز كه ميرسيد، شاگردانش به افتخار او، فرياد « ايران پيروز»سرميدادند.
از آنجا كه سخن از دبيرستان البرز است، ميبايست از امير حيدر بيگدلي و كيخسرو ثقفي نيز نام برد. گرچه از شاگردان البرز نبودند ؛ اما هميشه در تمام رويدادها، در كنار ياران البرز قرار داشتند و آن روز نيز در ميدان بهارستان بودند : چونان هميشه، رشيد، دلاور و با غيرت.
در جنگ و گريزهاي روز سيام تيرماه در ميدان بهارستان، علياكبر سركش مانند بسياري از اندامان حزب پانايرانيست، پيراهن خاكستري بر تن داشت و با همان شجاعت و سركشي ويژهاش، خود را به افسري كه از افرادش دور افتاده بود رساند و گريبانش را گرفت و فرياد زد « لياخوف»، « شاپشال». آن افسر چنان تحتتاثير اين گفتار قرار گرفت كه بياختيار اشك از چشمانش سرازير شد و گفت « جوان، تو مرا بيدار كردي» . در اين لحظه افراد تحت امر آن افسر با سرنيزههاي آخته، دوان دوان خود را به صحنه رساندند. بيم درگيري و كشتار سختي ميرفت. اما آن افسر ميهنپرست، به افرادش فرمان داد كه جلوتر نياينـد. آنگاه به آنان گفت، همراه با اين جوانان فرياد بزنيد : « ايران پيروز» .
در گرماگرم مبارزه، حسن حاج سيدجوادي از اندامان سازمان اصناف و پيشهوران حزب پانايرانيست، خود را به ميدان بهارستان رسانيد و خبر داد كه، محمدعلي زرشكي مسئول تشكيلات حزب در قزوين، كفن بر تن كرده و با تعدادي از افراد حزب و ديگر مردم شهر كه همگي كفن پوشيدهاند با سه دستگاه اتوبوس بـه طرف تهران حركت كردهاند. اتوبوسها در «كاروانسرا سنگي» (24 كيلومتري تهران) با راهبندان نظاميان روبهرو شدهاند.
وي گزارش داد كه درگيري ادامه دارد و تاكنون چند تن زخمي شدهاند و هر لحظه كه از سد ماموران بگذرند، به ميدان بهارستان خواهند آمد. «حسن» گفت من هم همراه كاروان بودم، به من ماموريت دادند كه با هر وسيله كه هست خود را به تهران رسانده و اين خبر را به شما بدهم. وي بدون لحظهاي درنگ گفت : بايد كه به دهانهي بازار بروم و اين خبر را به آنها هم بدهم و با شتاب رفت. اين خبر به سرعت در همهي جاي ميدان پيچيد و روحيهي مبارزاتي مردم را به شدت تقويت كرد.
محمدعلي زرشكي در ميان مردم قزوين جايگاه ويژهاي داشت. محبوبيت و آوازهي نام او به سالهاي اشغال ايران از سوي نيروهاي متفقين يعني در سالهاي 25- 1320 برميگشت. در آن سالها، قزوين از سوي نيروهاي نظامي روس اشغال شده بود. مبارزات « زرشكي» با روسيان به شيوهي عياران و پهلوانان تاريخ اين سرزمين، موقعيت ويژهاي در ميان مردم قزوين به وي بخشيده بود.
ده ساله به نظر ميرسيد اما هنگامي كه در چهلم شهداي 30 تير به ديدارش رفتم، آشكار شد كه « شهيد راه وطن محمدسرندينژاد» سيزده ساله بود.
هنگامي كه آن كودك با آن همه جوش و خروش و جنبش، به گونهاي خود را در كنار صف ما قرار داد، از او خواستم كه به خانه برود و به او گفتم كه ما به جاي تو هم تلاش خواهيم كرد. گرچه در آن روز، چند تن از افراد پايگاه دبيرستان البرز و ديگر پايگاههاي حزب پانايرانيست كمابيش 13 ساله بودند.
اما ناگهان برابر چشمان حيرتزدهي بسياري از ما، آماج گلوله قرار گرفت و خونش به سر و روي كناريهاي او پاشيد. در گزارشي پيرامون «سي تير» نوشتم :
... تهران و مردم تهران و تاريخ، چگونه ممكن است آن كودك ده ساله [سيزده ساله] را فراموش كنند كه گلولههاي مسلسل، پهلو و سينهاش را سوراخ سوراخ كرده بود. در آخرين دقايق زندگي كه مردم خشمگين و ميهنپرست او را بر روي تكه چوبي قرار داده بودند و بر فراز سرهاي خود حركت ميدادند و از زير باران گلوله به پيش ميرفتند، اين كودك، پنجههاي آغشته به خون خود را در هم ميفشرد... مشت گره كردهاش را در فضا حركت ميداد، بر روي آرنج دست چپ خود تكيه ميكرد و فرياد ميزد : زنده باد دكتر مصدق.
روز سيام تيرماه 1331 « حيدر » نيز در صحنههاي درگيريهاي ميدان بهارستان، حضور فعال و پرتحرك داشت.
شادروان حيدر رقابي را از انجمن آتشكده ميشناختم. با وجودي كه هممدرسه نبوديم؛ اما آمد و شدي با هم داشتيم. از آن زمان هم طبع شعري داشت. با اوجگيري مبارزات مردم در راه ملي شدن صنايع نفت، دو بيتيها و تكبيتيهاي حيدر كه « هاله» تخلص ميكرد، بر سر زبانها افتاد. معروفترين آنها عبارت بودند از :
مرگ بر حزب منفور توده
مرگ بر تودهي نا ستوده
از چه باشي به بيگانه دلخوش
سرنگون، پرچم داس و چكش
و
باز هم تودهاي دق کند، دق
باز هم زنده، دکتر مصدق
در سال 1333 « هاله» با سرودن شعر آهنگ مرا ببوس معروفيت ويژهاي پيدا كرد. در سال 1338 از ديدن حيدر در سر يكي از كلاسهاي درس دانشگاه كارل فرانتس (شهر گراتس در اتريش) يكه خوردم، زيرا خبر او را از آمريكا داشتم. معلوم شد كه درگيريهايي با سفارت ايران در آمريكا پيدا كرده و در نتيجه براي ادامهي تحصيل در رشتهي فلسفه به دانشگاهي كه من هم در آن تحصيل ميكردم آمده است. مدتي در شهر « گراتس» بود و چون غير از من دوستي نـداشت، بيشتر اوقاتش را بـا مـن ميگذراند. سپس بـه بـرلن رفت و در آنجـا « سـازمان ملي دانشجويـان» را بنيــاد نهـاد و دســت به انتشار نشريه « پيشوا» زد. آخــرين بار او را در جلسهي « فدراسيون دانشجويان آلمان» در سال 1340 در شهر دوسلدرف آلمان، ديدم.
پس از بازگشتش به ايران تنها يك بار در اوايل سال 1358 با وي تلفني گفتوگو كردم. تحت تاثير جو حاكم بر ايران، سخت دگرگون شده بود. در واقع، زبان مشترك ساليان دراز را از دست داده بوديم. در خارج از كشور بودم كه خبر تاسفآور درگذشتش را شنيدم. افسوس كه « براي آخرين بار نتوانستم روي او را ببوسم ». يادش گرامي و روانش به سپنتامينو
از صحنههاي جالب، حضور اندامان نوجوان پايگاه البرز و ديگر پايگاههاي دانشآموزي حزب پانايرانيست در درگيريهاي خياباني روز سيام تيرماه 1331 بود. بيشتر آنان دانشآموز سال اول يا دوم دبيرستان (كلاسهاي هفتم و هشتم) بودند. با وجودي كه 14- 13ساله بودند، با رشادت در ميدان حضور داشتند. از ميان آنان بايد از پرويز و هوشنگ قرباني، مهرداد ناظمي، بهاالدين هاتفي، عبدالله قنبري، عبدالرضا جهادي، ناصر غفوري، هوشنگ كريم ديزاني و بسياري ديگر نام برد.
از دانشآموزان مليگرا و باورمند به انديشهي پانايرانيسم در دبيرستان البرز كه هرگز عضو حزب و تشكيلات پانايرانيست نشدند، بايد از فرهاد هدايت و نادرپيمايي، نام ببرم.
فرهاد را از سال اول دبستان جمشيدجم ميشناختم و خانهمان نيز در خيابان فرصت شاهرضا (انقلاب كنوني) به هم نزديك بود. نادر پيمايي نيز مانند فرهاد هدايت، در درگيري با نيروهاي رزمندهي خياباني حزب توده كه پياپي دبيرستان البرز را آماج يورش قرار ميدادند، در كنار پانايرانيستها بود. فرهاد هدايت، ورزشكار برجستهاي بود و در مبارزه، دلير بود و بيباك. نادر پيمايي، اهل اروميه بود و با تقي كبريتساز و ديگر دوستان پانايرانيست، همكاري تنگاتنگي داشت ؛ اما هرگز عضو حزب نشد.
يوسف شيرواني، چهار كوكتل مولوتف (بطري آتشزا) با خود آورده بود. او اين كار را نيك ميدانست و يك بار هم، كاركرد آن را براي برخي از دوستان نمايش داده بود. در آن گيرودار، دو بطري شكست و يوسف در يك فرصت مناسب، دو بطري را به سوي يك تانك افكند كه يكي عمل كرد. شعلههاي آتش از بدنهي تانك سركشيد و فرياد « مصدق پيروز است» از گلوي مبارزان برخاست. چون همهجا بسته بود ، ديگر تهيه بنزين و بطري و...، امكان پذير نشد. بدون هرگونه دودلي اگر رويارويي به فردا كشيده بود، پايگاه البرز به گونهي گسترده «كوكتل مولوتف» به كار گرفته بود.
از اعضاي كميتهي عالي رهبري حزب پانايرانيست، محمدرضا عاملي تهراني، مهرداد سالور، در ميدان بهارستان بودند و همچنين، بايد از اعضاي برجستهي مكتب پان ايرانيسم كه در اين روز، در صحنههاي گوناگون رويارويي با نيروهاي ارتش و شهرباني حضوري پرجوش و خروش داشتند، نام ببرم :
منوچهر آدميت، منوچهر آشتي، جلال ابوالهدي، آذر ارژنگي، اكرم ارژنگي، مهين ارژنگي، احمد اشرف، بانو اعزازي، عبدالله افسرپور، پرويز اميدي، محمدامين صالحي، شهربانو باوند، قدرتالله بختيارينژاد اصفهاني، مهدي بهرهمند، داريوش پروين، شاهپور پروين، جلال پسيان، هادي پورتراب، اميرحسين پيشوا، همايون تعاون، حسين تهراني، حسن حسابي، اسدالله حقدادي، مظفر حيراني، حسين خانمصدق، خسرو خاننخجوان، خدابخشي، كريمعلي خزاعي، بانو خزعل، علاالدين خطير، كاظم خطير، ذوالفقاري، زنوزي، كامران سالور، فريد سياح سپانلو، پريوش سرخوش، مهوش سرخوش، احمد سرشار، احمد سعادتنژاد، سلحشور، خسرو شاكري، علي شاكري، محمود شاكرين، پرويز شمس توفيقي، منوچهر صديق، مهدي صديقي، صدري، ناصر عسكركاشي، حسن غفوري غروي، اسماعيل فريور، داريوش فروهر، رحمتالله قاسمي، حسن كامبخش، بهمن كاميار، منوچهر كمالي، مجتبي كيانوري، علي لطفي، محمد مجلسي، بهزاد محيط، محمدعلي معدلت، محمدحسين معصومي، محمد مقدسي، منوچهر ملكي، منشي، عزتالله نادري، باقر نطاق، جواد نطاق، پرويز ورجاوند، علياصغر هاشمينژاد [بني عزيزي] و...
شماري از آنان، مانند مهندس هوشنگ آقبياتي، دكتر مرتضي كيانوري، تقي توكليكبريتساز، پرويز نكيسا، مهدي علوي ، حسين عليزادهي خامنهاي و ... براي ادامهي تحصيل به خارج از كشور رفته بودند. عليمحمد لشگري و منوچهر تيمسار در زنجان بودند. امير اسماعيل سندوزي و فخرالدين سوريتجي، در ساري و دكتر حسين طبيب مسئول تشكيلات حزب در اهواز بود. اميرهوشنگ بهزادي، تشكيلات حزب در زاهدان را سرپرستي ميكرد. محمدعلي زرشكي نيز با كفنپوشان همراهش، سرانجام از صف نيروهاي ژاندارم گذشت و خود را به ميدان بهارستان رسانيد. پارهاي از دوستان مكتب كه براي ادامهي تحصيلات به خارج از كشور رفته بودند، با فرستادن تلگراف، حضور خود را در كنار ديگر ياران اعلام كردند.
در ماههاي آغازين سال 1330، پارهاي از ياران حزب پانايرانيست انجمن ادبي آتشكده را پايهگذاري كردند. كار انجمن خيلي زود، رونق گرفت و شاعران به نامي چونان نادر نادرپور، استاد رسام ارژنگي، عادل خلعتبري (غوغا) صادقكيا (تندر) و گه گاه مهدي حميدي شيرازي، پژمان بختياري و...، در آن شركت ميجستند.
از ميان هنرمندان، حسين ملك كه داراي احساسهاي ميهني ژرفي بود، به همراه برادر و همچنين برادران لشگري (موسيقيدان) و...، از وابستگان و پيوستگان انجمن آتشكده بودند. دوستان جوان نيز در انجمن به شعرخواني ميپرداختند. از ميان آنها، حسن احمدپور (شهرزاد)، عليرضا صدفي (آتش)، عباس روحبخش، حيدر رقابي (هاله)، مسلم عليخاني (منوچهر)، عليرضا غرنيني (ارشك) و... را ميتوان نام برد كه همگي در شعر و شاعري، نامبردار شدند.
روز سي تير، بسياري از وابستگان و پيوستگان انجمن ادبي آتشكده نيز در ميدان بهارستان بودند. حسين ملك همان روز و با الهام از مبارزهي پرجوش و خروش مردم در ميدان بهارستان، آهنگ 30 تير را ساخت كه بارها از راديو پخش شد.
ياد او و ديگر درگذشتگان انجمن ادبي آتشكده گرامي است و روانشان به سپنتامينو
در آغازين روزهاي انقلاب كه همراه با دكتر عباس روحبخش براي تنظيم چند نوار كاست به ديدارش شتافتم، نوار سرود سي تير را به من هديه كرد. اين سرود، در كاست « نداي ايراني شماره يك» در سطح بسيار گستردهاي روانهي بازار شد. حسين ملك در حالي كه سخت به هيجان آمده بود، دربارهي اين سرود گفت : آهنگ را در همان ميدان ساختم و تا پايان كار مبارزه ، پياپي آنرا با خود زمزمه ميكردم.
در اين روز چنانچه اشاره شد نوجوانان نيز در همهي صحنهها حضور داشتند ، نوجواناني که مردان سالمند امروز هستند.
روز سی تیر ، شهر اهواز
دکتر هوشنگ طالع
پس از تهران، شمار كشتهشدگان شهر اهواز، بيشتر از جاهاي ديگر كشور بود. شگفتآور اين كه، مردم در حالي كه پس از شنيدن خبر سقوط حكومت قوام، در حال جشن و پاكوبي بودند، مورد يورش تانكها و سربازان قرار گرفتنـد.
از آنجا كه حزب پانايرانيست، راهبري تظاهرات 30 تير را در اهواز به مانند ديگر شهرستانهاي خوزستان به دوش ميكشيد، بدون درنگ با صدور اعلاميهاي اين جنايت را محكوم و خواستار تشكيل دادگاه ملي براي محاكمه جنايتكاران شد.
همچنين دكتر حسين طبيب سرپرست تشكيلات حزب در خوزستان، به گونه رسمي خواستار گسيل هياتي از تهران براي رسيدگي به اين جنايت شد. به دنبال تشكيل هيات بازرسي براي رسيدگي به رخداد روز 30 تير در شهر اهواز، وي در نامهي سرگشادهاي اعلام داشت :18
هيات محترم بازرسي مامور رسيدگي به واقعهي سيام تير ماه اهواز
محترما در تعقيب اعلاميه 12/5/31 آن هيات، مطالب زير را به اطلاع شما ميرساند :
1- واقعهي وحشتناك و كشتار بدون حساب اهواز، پس از بركناري قوام، صورت گرفته است.
2- هجوم و مانور تانك در خيابان پهلوي، خارقالعاده و نه تنها كوچكترين موردي نداشته، بلكه به كلي برخلاف مقررات بوده است.
3- تانكها، مردمي را كه در پيادهروها در كمال نظم و آرامش بودهاند، زير گرفتهاند.
4- افرادي كه براي برداشتن زخميها و كشتهشدگان اقدام نمودهانـد، بلافاصله مورد تعرض خشونتآميز و تيراندازي نظاميان، قرار گرفتهاند.
5- تعداد حقيقي كشتهشدگان اين واقعه، معلوم نيست. قدر مسلم وسيلهي اهالي، اجساد زيادي در نقاط دوردست و مختلف كشف شده و مقامات مربوط، ارقام حقيقي را در دسترس، هيچ كس نگذاشتهاند.
6- گزارش رسمي بهداري و اعلاميه پزشك بيمارستان، به طور رسمي تاييد ميكند كه عدهاي وسيله اصابت گلوله، مقتول شدهاند.
7- در ساير خيابانهاي اهواز، فلكه باغ بلوار، باغ ملي و خيابان 24 متري، روي پل و نقاط ديگر، وقايع تأثرآور ديگر صورت گرفته كه ميبايست، كيفيت حقيقي آن، معلوم و روشن شود.
8- تيراندازي با مسلسل و گلولههاي تفنگ، تا بعد از نيمه شب ادامه داشت.
9- مخفي نمودن جنازهها در نقاط دوردست، بدون اجراي تشريفات مذهبي و قانوني و اصرار در تحويل ندادن آنها به صاحبانشان، صرفنظر از آن كه طبق ماده 178 و 204 و 205 قانون مجازات عمومي، جرم ميباشد، تلويحا وقوع جرم و جنايت را به ثبوت ميرساند.
با توجه به نكات فوق و مطالب ديگر كه از طرف اهالي محترم اهواز عنوان شده است، حزب پانايرانيست جدا خواستار است كه هيات محترم بازرسي، اجازه ندهد خون مردم بيگناه و شرافتمند اهواز، پايمال شود.
حزب پانايرانيست ميخواهد كه هيات بازرسي با اتكا به نيروي ملت و افكار بيدار شده عمومي، بدون كوچكترين محافظهكاري، مسئوليت بزرگ و تاريخي خود را اجرا نمايد.
ما مجازات خائنين و مسببين اين واقعه را خواهانيم.
سرپرست حزب پانايرانيست در خوزستان
دكتر سيد حسين طبيب
------------
روز سی تیر ، شهر مشهد
دکتر هوشنگ طالع
در شهر مشهد نيز راهبري تظاهرات 30 تير، با حزب پانايرانيست بود. حزب پان ايرانيست، همراه با كلوپ مصدق و شعبهي حزب ايران در مشهد، اعلاميه 30 تير را صادر كردند و مردم را كه از روز 26 تير بپا خاسته بودند، به تظاهرات همهگير و گسترده در روز 30 تير، فراخواندند.
كلوپ مصدق را صادق بهداد وكيل دادگستري، بنيان گذارده بود. وي از ديرباز با مكتب پانايرانيسم و حزب پانايرانيست، آشنايي و همكاري نزديك داشت. صادق بهداد امتياز نشريهي خود به نام ساساني را در اختيار مكتب پانايرانيسم قرار داد و مكتب چند سال، هفتهنامهي ساساني را به عنوان بازگوكنندهي ديدگاههاي مكتب پانايرانيسم، منتشر ميكرد. دفتر روزنامه ساساني در خيابان منوچهري ـ كوچه روزنامهنگاران (ارباب جمشيد) ـ كاشي 53 قرار داشت و مدتها، دفتر حزب پانايرانيست نيز در آنجا بود.
آیین ویژه چهلم شهدای 30 تیر 1331
دکتر هوشنگ طالع
براي برگزاري مراسم چهلم شهداي 30 تير، حزب زحمتكشان ملت ايران، حزب پانايرانيست و حزب ايران، در يك اعلاميهي مشترك، مردم را دعوت به حضور بر سر خاك شهيدان در ابنبابويه كردند :
بدين وسيله از كليه اهالي ميهنپرست ايران دعوت ميشود كه روز جمعه هفتم شهريورماه براي شركت در مراسم چهلمين روز شهداي سي تير كه با حضور نمايندگان طرفدار ادامهي نهضت ملي، ساعت 2 بعدازظهر در ابنبابويه انجام خواهد يافت، حضور به هم رسانند.
حزب زحمتكشان ملت ايران ـ حزب پان ايرانيست ـ حزب ايران
مديريت و انتظامات آيين ويژهي چهلم شهداي 30 تيز 1331 از سوي حزبهاي زحمتكشان ملت ايران و حزب ايران، به حزب پانايرانيست واگذار شده بود. از شب پيش، تعداد زيادي از افراد حزب همراه با يگانهايي از نيروي گارد به مسئوليت محمود امين صالحي بر سر خاك شهيدان مستقر شده بودند كه مبادا افراد حزب خائن توده براي سودجويي و بهرهبرداري از وضع موجود، خود را به ميان اجتماع مردم بياندازند و اي بسا در اثر توطئه، باعث زد و خورد و كشمكشهايي گردند . محمود امينصالحي در اين باره مينويسد :
روز پنجشنبه [6 شهريور 1331] بعدازظهر، از دبيرستان هدف به دفتر حزب در خيابان ژاله رفتم، آقاي اسماعيل فريور و مسئول تشكيلات... به من ماموريت دادند كه چند نفر از دوستان حزب را برداشته، به دفتر حزب زحمتكشان رفته و عدهاي را از آنجا با خود، به ابنبابويه ببرم...
... شب را در آنجا مانديم و كارها را مرتب كرده و بلندگوها را نصب نموديم. صبحهمهي افراد، از احزاب مختلف آمدند و كارها طبق قرار انجام شده بود.
ساعت 30/9 آقاي [داريوش] فروهر و جوادي مسئول گارد حزب ملت ايران با ايشان آمدند... خواستند وارد شوند، من اجازه ندادم.
آقاي فروهر كارتي نوشتند كه من به آقاي سرتيپ كمال دادم و ايشان، اجــازهي ورودبه [داريوش] فروهر و جوادي دادند...
فرداي آن روز (هشتم شهريور ماه 1331) روزنامهي نداي پانايرانيسم در رابطه با چهلم شهداي 30 تير 1331، نوشت :
اكنون چهل روز از سيام تير ميگذرد. هنوز صداي رگبار گلولهها كه در خيابانها و كوچههاي تهران بر سر مردم ميهنپرست ميباريد، به گوش ميرسد.
هنوز، خون جوانان دليري كه سينهي خود را مقابل گلولهها سپر ساختند و نگذاردند توطئه و جنايت بيگانهپرستان به ثمر برسد، از نظرها محو نشده است.
چهل روز پيش، مردم ايران و به ويژه مردم رشيد و ميهنپرست تهران، رشد سياسي بارز خود را نشان دادند...
در برابر درخشش سرنيزهها، مشتها گره شدند، غريو سينههايي كه از آن، آتش مهر به ايران زبانه ميكشيد، و نهيب تانكها وغريو زرهپوشها را، خاموش كرد.
تا آن روز، شايد كساني به عمق و ژرفاي نهضت ملي ايران واقف نشده بودند و شايد يتيم شدگان «استوكس» ميپنداشتند با تشبث به اين تحركات و توطئههاي مذبوحانه، قادر خواهند بود، باز اين مملكت را تسليم استعمار سياه كنند. ولي آن روز، به همهي اين خوابها و خيالها، پايان داده شد. آن روز، دهها هزار جوان و كودك و مرد و زن، چون سدي شكست ناپذير، برابر سيل گلوله ايستادند و نشان دادند كه ملت ايران، در راه آزادگي و استقلال ملي، سرسختانه پيش ميرود.
آن روز، تنها احزاب ملي و مبارزين و مجاهدين سرسخت نبودند كه براي منكوب ساختن اين توطئهي مذبوحانهي انگليس قيام كردند. آن روز، تهران با همهي نيرو و قدرت خود، براي حفظ حيثيت و شرافت ايران، بهپا خاست.
در اين رستاخيز بزرگ، كساني شهيد شدند كه در مبارزات عادي، كسي آنها را نديده بود. ولي در آن لحظههاي پرخطر، اين نمايندگان خون زنده و نژاد شرافتمند ايراني، از گوشهي خانههاي خود بيرون آمدند و دسيسهي نابكارانهي اجانب و دستياران آنها را، در هم شكستند.
موج خون وطنپرستان در خيابانهاي جاري شد، پيكر شهيدان در زير زنجير تانكها و چرخ كاميونها، قطعهقطعه گرديد اما هرگز صداي ضجه و ناله، از اين سينههاي مشبك شده و ياران و كسانشان برنخاست...
... قيام و رستاخيز ملت ايران، به اين خاطر بود كه از اين مرز و بوم، هر نوع نفوذ اجنبي را ريشهكن سازد. اين خونهاي پاكي كه بر ساحت مقدس ايران ريخته شد، اين جوانان برومندي كه ملت ما به پيشگاه تاريخ به نام شهداي 30 تير تقديم داشت، همه به اين خاطر بود كه ديگر اجازه، ندهند بيگانه بر سرنوشت ما حكومت كند...
پيرامون رخ داد 30 تير 1331
يک روز يک خاطره
سيزده ساله بودم که توي حياط خانهمان در پل چوبي صداي تير شنيدم. بيرون آمدم ديدم مردم به سوي ميدان بهارستان دوانند. من نيز در خيل آنان، به آن سوي شتافتم. نزديکيهاي خيابان هدايت صدا رساتر و فاصله شليکهاکمتر شد. اندکي بعد مسلسلوار شليک ميشد و صداي تير، بند نميآمد.
نبش خيابان بهارستان و فخرآباد دکهاي قرار داشت که سالها پا برجا بود. تابلوي دکه، آبليموي دست افشار شيراز بود.
کنار اين دکه ايستاده بودم ديدم جواني به زمين خورد و ديگر برنخاست. کشان کشان به حياط مسجد فخرالدوله بردندش.
در اين هنگام، جمعيتي سر در عقب جيپي نهاده بودند که خلاف جهت حرکت مردم پيش ميرفت . گويا جيپ ارتشي فرار ميکرد و مردم قصد بازداشتنش را داشتند. توي جيپ را نگاه کردم افسري با لباس تميز به سوي مردم تير ميانداخت. شايد قاتل جوان کشتهشده، همين افسر تميز پوش و نازک بدن بود.
حدود ده دقيقه گذشت جيپ بازگشت. ديدم در عقب جيپ يک نظامي اسلحه را پر ميکند و بدست افسر ميدهد.
روز 31 تير 1330 روزنامهها با عکس و تفصيلات نوشتند: ضامن کشتار سي تير شاهپور عليرضا بود. به عکس توي روزنامه نگاه کردم. جيپ همان جيپ بود و افسر همان افسر بود.
قاسم پورکاشاني
خاطرهاي از سيام تيرماه 1331
تعطيلات تابستاني مدارس عاملي براي بازيهاي بچهها در کوچههاي هر محله بود، ولي آن روز تابستاني سال 1331 بازي به گونهاي ديگر آغاز شد. آن روز سيام تير بود، من نوجواني سيزده ساله بدون آگاهي از جريانات سياسي بودم ؛ اما التهاب و شور و هيجان را ميان مردم کوچه و بازار و بچهمحلها از روزها پيش شاهد بودم چراکه به هرحال کودکي خود را در فضايي گذرانده بودم که شاهد بحثهاي هيجانانگيز جوانان و بزرگترها در کوچه و خيابان و حتي در محيط خانواده و بستگان بودم.
در دهه 1320 هر چند به طور مستقيم شاهد درگيريهاي جنگ جهانگير نبوديم ولي آثار و اثرات آن را از همان ديدگاههاي کودکانه شاهد و ناظر بودم. در محلهاي که در آنجا زندگي ميکرديم کوچهاي بود به نسبت پهن به نام کوچه مسچد قندي، حدفاصل ميان خيابان شاهپور (وحدت اسلامي امروز) و خيابان خانيآباد (تختي امروز) از ساعت اوليه روز 30 تير با اخباري که بزرگترها شب گذشته و صبح از راديو شنيده بودند، هيجانزده و ملتهب و معترض بودند. همه به کوچهها ريختند، ميخواستند شنيدهها و دانستههاي خود را با همسايگان و دوستان و هممحلهايها در ميان بگذارند. من تا آن زمان بارها در محله و خيابان شاهد بحثهاي خياباني، تظاهرات و شعارهاي گوناگون و حتي درگيريهاي جدي ميان گروهها بودم؛ ولي آن روز همه يکدل و يکسو بودند. دستهدسته جوانان و مردان ميانسال و حتي کهنسال از کوچهها به سوي خيابان شاهپور و چهارراه مختاري حرکت ميکردند. کمکم در حين حرکت شعارهاي يا مرگ يا مصدق و ديگر شعارهاي درحمايت و دوستداري مصدق سرميدادند. من هم به همراه ساير بچههاي محل که کمابيش همهشان بزرگتر از من بودند در جريان سيل حرکت مردمي قرار گرفته و به خيابان شاهپور و از آنجا رو به شمال و ميدان حسنآباد حرکت کردم. در ميان راه، اغلب شاهد حرکت کاميونها و جيبپهاي نظامي بوديم که از وسط خيابان با سرعت در حال نمايش قدرت بودند و قصد داشتند مردم را متفرق و پراکنده کنند. گروههاي مردم گاهي به کوچهها و خيابانهاي فرعي فرار کرده و پس از چندي دوباره در خيابان اصلي به هم ميپيوستند.
من در طول مسير احساس ميکردم بچههاي محل که بزرگتر بودند از کوچکترها حمايت ومراقبت ميکنند. در ميدان حسنآباد گروههاي بيشتري تجمع کرده و شعارهاي پرشوري سرميدادند. از آنجا به سمت ميدان توپخانه حرکت کرديم. در ميان سيل حرکت مردمي شعاردهندگان شعار يا مرگ يا مصدق و مرگ بر قوام سرميدادند. در گوشه و کنار ميدان توپخانه کاميونهاي نظامي در حالي که نظاميان در داخل آن به حالت ايستاده و مسلح بودند مستقر بودند و صداي تيراندازي گهگاه به صورت رگبار شنيده ميشد. اين صداها براي من که براي اولين بار در عمرم ميشنيدم، بسيار هيجانانگيز بود. تا آن روز هرگز تانک نديده بودم. دو تانک با فاصله کم از هم از سمت شرق ميدان توپخانه و بانک بازرگاني (بانک تجارت امروز) به سوي خيابان سپه (امام خمینی امروز) حرکت کردند. صداي رعدآساي حرکت تانکها بسيار وحشتناک بود. مردم ضمن سردادن شعار، از هر طرف در حرکت بودند؛ ولي هدف نهايي رسيدن به ميدان بهارستان مقابل مجلس شوراي ملي بود. مدتي طول کشيد تا به اول خيابان لالهزار و خيابان اکباتان رسيديم در خيابان اکباتان صداي تيراندازي با شدت بيشتر شنيده ميشد. گروههايي که جلوتر از ما بودند، هر از گاه يکبار، با سرعت به عقب برميگشتند و دوباره به سمت تقاطع خيابان اکباتان و خيابان سعدي حرکت ميکردند و به ويژه هنگام حرکت به سوي خيابان سعدي شعار يا مرگ يا مصدق را با صداي بلند و همزمان سرميدادند.
در اين گير و دار يکي از همراهان ما که من او را امروز با نام «محمد» به خاطر ميآوردم تير خورد. اول در کنار پيادهرو، روي سکوي مغازهاي نشست. ما دور او را احاطه کرديم. بازوي دست راستش تير خورده بود. آستين پيراهنش غرق در خون بود. با دست چپ بازوي راستش را گرفته بود. با حالت بهت و حيرت و التماس به ما نگاه ميکرد، ولي هيچ نميگفت. خون از سر آستين پيراهنش روي زمين ميچکيد. صداي غرش حرکت تانکها و صداي رگبار تيراندازي يکلحظه قطع نميشد. عدهاي دور ما جمع شدند. همه ميگفتند: ببريد، ببريد، به بيمارستان سينا، ببريد. ابتدا بهرام که بزرگتر و قويتر از همه بود محمد را به کول گرفت و به سمت لالهزار و ميدان توپخانه به سرعت حرکت کرد. ما هم به دنبالش از آنجا تا بيمارستان سينا که در خيابان سپه نرسيده به ميدان حسنآباد است حرکت ميکرديم، بهرام و مهدي به نوبت محمد تيرخورده را به کول ميکشيدند.
محمد خيلي صبور و شکيبا بود، تنها موقع جابهجا شدن کمي ناله ميکرد. محمد که من نام کامل او را به خاطر نداشتم و با راهنمايي دوستي از کتاب: «قيام سيام تير به روايت تصوير» (گردآورنده محمد ترکمان از انتشارات کتابفروشي دهخدا) که نام زخميها را که به بيمارستان سينا مراجعه کردهاند در آن ثبت شده نامش را يافتم. نامش «محمدعلي ترابيان» بود. نميدانم چرا در محل همه او را «محمد تپل» صدا ميکردند. روزنامهفروش بود. با دوچرخه روزنامه را به در خانهي مشترکان ميبرد و توزيع ميکرد. اين کار را با سرعت و چابکي ويژهاي انجام ميداد. ما محمد را به بيمارستان تحويل داديم و بيرون آمديم. در واقع، نگذاشتند در بيمارستان بمانيم. تنها يک نفر آنجا باقي ماند و بقيه که حدود هفت، هشت نفر بوديم، به طرف خانههايمان راه افتاديم. خسته و گرسنه و نگران از حال محمد و اينکه چگونه بايد ماجرا را به خانواده محمد اطلاع دهيم.
به خاطر ندارم محمد چند روز در بيمارستان بود، ولي به خاطر دارم اولين بار که او را در محله ديدم، دست راستش از بالاي آرنج قطع بود و آستين راست پيراهنش به شانهاش سنجاق شده بود. محمد پس از آن، همچنان با دوچرخه به کار پيشين خود ادامه داد. او همچنان روزنامهفروش بود. البته پس از اين حادثه و قطع دست راستش اين کار را به سختي انجام ميداد ولي پس از مدتي تمرين با همان سرعت و چابکي پيش از حادثه کارش را انجام ميداد.
من محمد را تا سالهاي ميانه دهه 1340 در خيابانهاي شاهپور و چهارراه مختاري و کوچه پسکوچههاي آن محلهها در حالي که به سرعت رکاب ميزد ميديدم. همچنان فرز و چابک بود. قدي نسبتا بلند داشت، باريک اندام بود. موهاي مشکي مجعدش هميشه شانه کرده، روغنزده و مرتب بود. او در سال 1331 حدود 20 سال داشت. يادش گرامي باد.
منوچهر پيشوا