سوگ‌نامه‌ی « قلم »
در رثای محمد حیدری ( محمداسماعیل حیدرعلی )

روزگاری نظامی گنجه‌ای در سوگِ خاقانی شروانی سرود :
همی گفتم که خاقانی دریغا‌گوی من باشد / دریغا من شدم آخر ، دریغاگوی خاقانی
داستان نظامی گنجه‌ای و خاقانی شروانی ، داستانِ من است و سرور ارجمند و یارهم اندیش و دوستِ « گرمابه و گلستان » محمد اسماعیل حیدرعلی ( محمدحیدری ) .
نوشته بودم که چون درگذرم که باید درگذرم ؛ زیرا به گفته‌ی فردوسی : « همه سربه سر ، مرگ را زاده‌ایم » ، تنها به پرسه‌ای در تالار مهرگان بسنده کنید و نیز تنها آقای محمد حیدری ، در جملاتی کوتاه ، به باشندگان خوش‌آمد گوید و بس .
دیگر سخن گفتن ، جایی ندارد ؛ زیرا اگر باشندگان مرا نشناخته‌اند ، اکنون برای شناساندن دیر است و اگر شناخته‌اند که « بی‌هوده سخن بدین درازی » را نیازی نیست ؛ اما دریغ و درد و هزار افسوس که : « من شدم آخر ، دریغا گوی » حیدری .
محمد حیدری ، راستی را که نمادِ  پاکی و آرمان‌خواهی « قلم » بود ، بل فزون‌تر و برتر ، قلم « ناموس » او بود . همسرش ، در سوگ و درد می‌گفت : « محمد » به خواستگاری من آمد . پس از آن‌که پاسخ آری شنید ، رو به من کرد و گفت که در زندگی مشترک هیچ‌چیز نباید میان ما پنهان باشد . و من می‌گویم که شما یک « هوو » هم در زندگی دارید . با شنیدن واژه‌ی « هوو » ، نه‌تنها حال من ، بل حال خانواده‌ام نیز دگرگون شد . « محمد » قلمش را از جیبش درآورد و گفت : این در همه‌ی زندگی ، « هووی » شماست .
در درازای بیست و چند سال که افتخار دوستی ، هم‌اندیشی و هم‌سخنی با محمد حیدری را داشتم ، تنها یک بار برای استحکام‌بخشی به گفته‌اش ، سوگند یاد کرد . محمد حیدری قلمش را در آورد و گفت : « به این قلم سوگند » .
از نوجوانی در شهر مشهد ، کارِ روزنامه نگاری را با روزنامه‌ی خراسان آغاز کرد و چون به تهران آمد ، کوشش‌های مطبوعاتی خود را با هفته‌نامه فردوسی  پی‌گرفت و خیلی زود به روزنامه اطلاعات پیوست و در غوغای انقلاب و در آن لحظه‌های سخت ، از سوی نویسندگان و خبرنگاران ، کارمندان و کارکنانِ روزنامه‌ی اطلاعات ، به ریاست شورای سردبیری روزنامه اطلاعات ، برگزیده شد ؛ اما تاریک‌ اندیشانِ‌ سیاهی‌پرست ، « قلم‌به‌مزدان » و چاکران زر و زور و تزویر و نیز کسانی که بر این باور بودند و هستند که باید : « نان را به نرخ روز خورد » ؛ چون قوت یافتند ، او را از خانه‌‌ی مطبوعاتی‌اش ، راندند
 او ، نماد پاکی و آرمان خواهی « قلم » بود و تا ‌نوشت ، از راستی و روشنایی ، پاس منافع ملی و تمامیت ارضی و سرافرازی و بهروزیِ ملت و مردم ایران ‌نوشت و تا آن هنگام که « پرکشید » ، هماره در صفِ پیروزِ روشنایی بود و « سینه به سینه‌ » با تاریک‌اندیشان و بیگانه‌‌پرستان .
محمد حیدری در کمابیش شصت سال روزنامه نگاری ، هرگز قلم را نیالود و نفروخت .
روزگاری تاریک‌اندیشان حاکم ، او را بازداشت کردند و تبعید نمودند و شکنجه کردند ؛ اما او قلم را نیالود و نفروخت . روزگاری برای تامین هزینه‌های زندگی خانواده ، دکه گرفت و « آش » فروخت ؛ اما هرگز قلم را نیالود و نفروخت .
و من گواه آنم که صاحبان زور و زر ،‌ پیشنهادهای به اصطلاح بسیار « نان و آب‌دار » به او نمودند ؛ اما محمد حیدری قلم را نیالود و نفروخت .
محمد حیدری چندین سال سردبیر ماهنامه گزارش بود وسپس ، از نخستین شماره‌ی انتشار ماهنامه‌ی خواندنی که پانزدهمین سال انتشار خود را پشت سر گذارده است ، سردبیر افتخاری ماه‌نامه‌‌‌‌‌‌‌ی خواندنی بود . هم چنین محمد حیدری از کنش‌گران سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات ایران و چند دوره هم عضو هیات رییسه‌ی این سندیکا بود .
محمد حیدری ، سخت پدآفندگر منافع ملی بود و باورمند به ایران بزرگ و وحدت همه‌مردمان ایرانی‌تبار و همه‌ی سرزمین‌های ایرانی نشین .
 محمد حیدری ، یک ملی‌گرای راستین بود ، بدون تظاهر ؛ او با همه‌ی وجود ، به ایران عشق می‌ورزید و در پاسداری‌ و پدآفند از این سرزمینِ مقدس و این ملت بزرگ و این مردم آزاده ، هرگز درنگی درکارش نبود . نوشته های او ، خود گواه آنند ؛ و آن چه را عیان است ، نیازی به بیان نیست .
روانش به سپنتامینو .
دوشنبه 21 فروردین 1396 ـ هوشنگ طالع