ازدفتر خاطره‌ها (8)
آنتونی پارسونز و ایدی امین
 
اگر اشتباه نکنم سال 1355 بود که برای سرکشی و بررسی مسایل و رفع مشکلات دفتر برنامه و بودجه استان زنجان به آن جا رفته بودم . در این سفر آقای افشار کارمند روابط عمومی ومسئول چاپ و انتشار سازمان برنامه و بودجه نیز برای آموزش روش‌های بهینه‌ی تکثیر و انتشار به کارمند مربوط در دفتر زنجان ، هم‌راه من بودند . من در آن هنگام رییس دفتر امور استان‌ها در سازمان برنامه و بودجه بودم .
در پایان ماموریت یک‌روزه پس از ناهار ، هم‌راه رییس دفتر برنامه و بودجه زنجان ، معاون و تنی چند از کارشناسان ، در تالار « طارم » هتل بیمه نشسته بودیم که 4 تن با ظاهر بیگانه ( یک بانو و سه مرد ) وارد شدند و در کنار میز موازی ما در آن سوی تالار نشستند .
پس از دستور چای و شیرینی ، بانوی حاضر در آن جمع با لهجه‌ی غلیظ انگلیسی گفت : یک شیخ کویتی 4 زن داشت . یک ساختمان 4 اشکوبه ساخت . هریک از اشکوب‌ها را به یکی از زنان اختصاص داد و همسر سوگلی خود را در اشکوب اول جای داد . سپس به زناش پیغام داد که چون پای من درد می‌کند ، نمی‌توانم از طبقه‌ی اول بالاتر بروم .
این لطیفه سخت مورد استقبال جمع گرفت و صدای خنده‌شان بلند شد .
در این هنگام آقای افشار به جمع ما پیوست و گفت وسیله‌ی راننده‌ی‌ اتومبیل نمره سیاسی آگاه شدم که ماشین‌ها ، مربوط به سفارت انگلیس است و سفیر (‌آنتونی پاسونز ) ، همسرش ، وابسته اقتصادی سفارت انگلیس و یکی از آقایان فرمانفرماییان برای بازدید از معادن آذربایجان شرقی ، عازم تبریز هستند .
به دنبال لطیفه‌ی در باره‌ی شیخ کویتی ، آقای پارسونز گفت : ایدی امین پس از کودتا ، لقب‌های زیادی به خودش داده است ... و از همه مهم‌تر : « خروسی که هیچ مرغی از او در امان نیست » . بازهم صدای خنده‌ی جمع برخاست .
من که می‌دانستم آنتونی پاسونز فارسی می‌داند و افزون برآن آقای فرمانفرماییان می‌تواند برای بقیه ترجمه کند ، رو به همراهان گفتم : « ‌سرانجام یک مرد در افریقا پیدا شد که طبق سر انگلیسی‌ها گذاشت و سوار سر آن‌ها شد . ای کاش شاه هم یک جو غیرت داشت و دست کم به خاطر خفتی که انگلیسی‌ها به پدرش دادند و او را از ایران تبعید کردند و در جزیره‌ی موریس زندانی کردند ، یک طبق سر سفیر انگلیس در تهران می‌گذاشت و سوار آن می‌شد .»
هنوز جمله‌ی من تمام نشده بود که آنتونی پارسونز و همراهان برخاستند و از تالار بیرون رفتند .
راستی را ، ای کاش دست کم ، این انداره غیرت می‌داشت .
آدینه 23 بهمن‌ماه 1394 ـ هوشنگ طالع