« انسانهای حقیر بر جایگاههای رفیع »
از دفتر خاطرهها (1)

اعلیحضرت شاهنشاه محمدرضا پهلوی و اعلی حضرت شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی
« انسانهای حقیر بر جایگاههای رفیع »
پردهی دوم به جای پردهی یکم :
ارتشبد اظهاری کنارهگیری کرده بود و شاپور بختیار ( مرغ طوفان ) مامور تشکیل کابینه شده بود ( وی روز 11 دیماه مامور تشکیل کابینه شد و روز 17 دیماه 1357 کابینهی خود را به شاه معرفی کرد ) .
در سالهای دههی 40 و 50 دوره ای داشتیم خانوادگی از یاران هماندیش قدیمی . با توجه به ویژگیهای زمان و از آنجا که همسران نیز هماندیش بودند ، بحثها پیرامون مسایل روز و آیندهی کشور دور میزد . اینبار ، دوره در خانهی آقای مهندس پرویز ظفری و بانو بود .
به دنبال گرد آمدن دوستان ، آقای مهندس پرویز ظفری که در آن زمان از نمایندگان اقلیت مجلس شورای ملی بود، گفت : امروز هیات رییسهی مجلس شورای ملی در کاخ نیاوران ( به اصطلاح زمان ) شرفیاب بودند . پس از بازگشت آقای مهندس حسن صائبی ( منشی و عضو هیات رییسهی مجلس ) به من گفت :
« پس از آن که اعلیحضرت مرخص فرمودند ، از پلههای کاخ بالا رفتند ؛ اما روی پلهی سوم یا چهارم ، رو به ما کردند و فرمودند « من روی این پلهها کشته میشوم ؛ اما کشور را ترک نمیکنم » .
اما چند روز پس از این سخن ، شاه برای خروج از کشور ، عازم فرودگاه مهر آباد شد . محمدرضا شاه برای خروج از کشور شتاب داشت . گویا خروج او از کشور منوط به رای اعتماد مجلس به نخستوزیری شاپور بختیار بود . از این رو ، چندین بار از فرودگاه به رییس مجلس ( دکتر جواد سعید ) تلفن کرده بود و پرسیده بود که چرا رای گیری در بارهی برنامهی دولت انجام نمیشود ؟ رییس مجلس به عرض رسانیده بود که تا صحبت مخالفان تمام نشود ، نمیتوان رایگیری کرد .
کسی که چند روز پیش میگفت : « روی این پلهها کشته میشوم ؛ اما کشور را ترک نمیکنم » برای ترک کشور بیتابی میکرد و اشک میریخت ؛ در حالی که برخی امیران ارتش به پایش افتاده بودند تا او را از این کار منصرف کنند .
پردهی دوم به جای پردهی یکم :
رستم فرخزاد ، از چهرههای زشت تاریخ ایران است که ناروا مورد لطف تاریخ قرار گرفته است . او از عوامل شتاب بخشیدن به فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان در اثر دخالتهای ناروا و کودتا در بر کنار کردن و گماردن فرمانروایان بود که عمر پادشاهی برخی از آنان به اندازهی مراسم تاج گذاری بود .
فرخزاد فرماندهی سپاهی را به عهده دارد که برای دفع عربان فرستاده شده است . او و دیگر سرداران ، غرق در « زر » و «گوهر » بودند که بیشتر برای جشن و سرور مناسب بودند تا میدان نبرد . آنان چندان به ناز و نعمت خو گرفته بودند که دیگر نمیتوانستند « مرد جنگ »و میدان پیگار باشند . فرمانده و فرماندهان از « راهبرد » ( استراتژی ) و « راهکنش » ( تاکتیک ) نا آگاه و بیبهره بودند و از این رو فرخزاد پیش از این که وارد نبرد شود ، از « اختران و گردش روزگار » در راستای شکست ایرانیان سخن میگوید . او چنان با راه و روش نبرد نا آشناست که نبردگاه را دور از دسترسی به آب برمیگزیند و برخلاف شیوهی نبرد ایرانیان که همیشه اc تدارکات کامل بهرهمند بودند حتا « شتران آبکش » هم ندارد که آب مورد نیاز سپاه را تامین کند و این گناه را به گردن « اختران و گردش روزگار » می اندازد . سردار و لشگریانش در اثرنداشتن آب ،کارشان به جایی میرسد که :
لب رستم [فرخزاد ] از تشنگی شد چو خاک / زبان گشته اندر دهان چاکچاک
او در حالی که هنوز نبرد بزرگی پیش نیامده است ، به برادرش می نویسد که « اختران و گردش روزگار » شکست ما را بازگو میکنند ، تو برادر هر چه مال و خواسته هست گردآور و به آذرآبادگان بگریز ؛ به جای این که از وی بخواهد با این مال و خواسته نیرو تجهیز کند و به میدان نبرد گسیل دارد.
سرانجام چنانکه میدانیم در قادسی سپاه ایران شکست میخورد که البته در مقیاس با عظمت و بزرگی ایران ، پهنهی سرزمین ایران ، جمعیت ایران و ثروت ایران ، شکست ناچیزی میبوده است .
یزدگرد سوم با شنیدن این خبر ، بزرگان کشوری و لشکری را به کنکاش فرا میخواند و این گونه آغاز سخن میکند :
چه بینید گفت اندر این داستان ؟ / چه دارید یاد از گه باستان ؟
فرخزاد گوید که با انجمن / گذر کن سوی بیشهی نارون
به آمل پرستندگان تو اند / به ساری همه بندگان تو اند
یزدگر از باشندگان در این باره پرسش میکند و همگان میگویند که این رای درست است ؛ اما شاه میگوید این کار درست نیست و من اندیشهی دیگر دارم :
بزرگان ایران و چندین سپاه / بر و بوم آباد و تخت و کلاه
سرخویش گیرم ، نمانم به جای / بزرگی نباشد ، نه مردی نه رای
مر جنگ دشمن به آید ز ننگ / یکی داستان زد برین بر پلنگ
که خیره به بدخوای منمای پشت / چو پیش آیدت روزگار درشت
چنان هم که کهتر به فرمان شاه / بد و نیک باید که دارد نگاه
شهنشاه باید که او را به رنج / نماند به جا و ، شود سوی گنج
بزرگان بر او خواندند آفرین / که این است آیین شاهان دین
اما یزدگرد در پاسخ بزرگان که از او میپرسند اکنون فرمان چیست ، میگوید :
همان به که سوی خراسان شویم / زپیکار دشمن ، تنآسان شویم
یزدگرد ، در حالی که سخن از پایداری و « پشت ننمودن به دشمن » میداد ، از تیسفون در کنار رود دجله به مرو در فاصلهی 4 ـ 3 هزار کیلو متری گریخت و با خواری و زاری به دست آسیابانی کشته شد .
او نیز در حالی که به سران کشوری میگفت : « روی این پلهها کشته می شوم ؛ اما کشور را ترک نمیکنم » و سران لشگری به پایش افتاده بودند تا مانع از فرار او گردند ، نخست به « قاهره » گریخت و سپس به مراکش و سرانجام پس از مکزیک و کاستاریکا ، به آغوش « خصم » ( امپریالیسم آمریکا ) پناه برد و در آنجا ، این « یک کاسهی خون [ را ] به بستر راحت ، هدر » کرد .
ششم دیماه 1394 ـ هوشنگ طالع
+ نوشته شده در یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ ساعت 18:12 توسط دکتر هوشنگ طالع
|