محمد رضا « حلاج »

محمد رضا « حلاج »
دکتر محمدرضا حلاج به جلاد گفت تا چشمانش را نبندد؛ زيرا ميخواست براي فرجامينبار ، با خورشيدِ ايرانزمين ديدار کند . او نيز از « رسولان آفتاب » بود و به گفتهي مولاناجلالالدين : «چو رسولِ آفتابم ، به طريقِ ترجماني / به نهان از او بپرسم ، به شما جواب گويم » .
او از آفتابِ روز هژدهم ارديبهشتماه 1358 به « طريقِ ترجماني و به نهان پرسيد » و به همهي پويندگان راه بزرگيِ ايران و باورمندان به انديشهي پانايرانيسم « جواب گفت ».
شايد ، برخي گوشي براي شنيدن ندارند و يا شايد « گوشي » در خورِ شنيدنِ « جوابِ » آفتاب راندارند .
هوشنگ طالع
دگر بار ، « حلاجِ » ديگري را به چوبه بستند .
جلاد فرياد زد : « جوخه آماده »
صدايِ خشکِ به هم خوردنِ آهن بر آهن .
محمدرضا حلاج ،
با قامتِ افراشته ،
چشم ، بر نخستين پرتو خورشيد .
اما ؛ خورشيدِ روزِ سياهِ هژدهم ارديبهشت ماه ،
گويي ، شتابِ بر آمدن نداشت .
اما ؛ حلاج ، معلم اول ناسيوناليسم ايران ،
براي « وصل » بيتاب بود .
لبان حلاج ، با ذکر « پاينده ايران»،
به آرامي ؛ اما پياپي ، ميجنبيد .
لحظهاي سکوتِ سنگين .
و دوباره جلاد فرياد زد : « آتش »
فرمان آتش ، با بانگ رساي «پاينده ايرانِ » آژير ،
در هم آويخت .
و در يک دم ،
دلِ لبالب از مهر ايران و آرزومندِ پايندگيِ ايران ،
از تپش باز ماند .
و اين چنين ، حلاج ما ،
از اين جهان رست و به « او » پيوست .
" تبت يدا ابي لهب و تب " ،
اي انسان کَُشان ،
و اي « حلاج کُشان »
گم باد ، نام زشت و پليدتان
و بر افکنده باد ،
پِي شوم و سياهتان ، از جهان .
که ايدون باد ، که ايدون باد
" تبت يدا ابيلهب و تب "
هوشنگ طالع