از دفتر خاطرهها (۲۸) / دو شنیده در بارهی "خارکف" یا خارکیف به تلفظ امروزین
از دفتر خاطرهها (۲۸)
دو شنیده در بارهی "خارکف" یا خارکیف به تلفظ امروزین
شنیدهی نخست :
مشتعباس آذرخو ، اهل سلماس بود و در جوانی ، دکان قصابی داشت و سرانجام ، در سالهای اوایل پیری ، گذارش به تهران افتاده بود و در خانهی داییام ( مهندس رضا گنجهای / باباشمل ) مستخدم بود . مهندس گنجهای تنها زندگی میکرد و خاورخانم هم که اهل اسکو بود ، امور آشپزخانه و رفت و روب را انجام میداد. در نتیجه مشتعباس کار زیادی نداشت و برای یک خرید کوچک ، ساعتها خیابانگردی میکرد و چون همانندی زیادی با رضاشاه داشت ، مردم او را به حرف میگرفتند .
گهگاهی با گذر از چند کوچه خود را به خانهی پر جنب و جوش ما میرساند . مشتعباس خیلی دوست داشت که در پیری ، ماجراهای جوانی خود را قصهگو باشد ؛ اما چون ترکی را روانتر از فارسی سخن میگفت ، تنها شنوندهی قصههای او از میان کودکان و نوجوانان خانه ، من بودم .
مشتعباس داستان را اینگونه آغاز میکرد : راویان اخبار ، طوطیان شکرشکن شیرینگفتار ، شاه عابباسین دوربینین دن ، بله حکایت الیللر ( در دوربین شاهعباس ، اینچنین حکایت میکنند )
مشتعباس بایک تن از رقیبان عشقی خود درگیر میشود و با کارد قصابی او را زخمی میکند و برای فراز از مجازات ، به قفقاز ( دوران امپراتوری ) فرار میکند و چون چند تن از همشهریانش ساکن " خارکوُ" (خارکف) بودند ، نزد آنان میرود . غروب که میشود ، دوستانش نردبان میگذارند و به مشتعباس میگویند : "عابباس چیخ داما " (برو بالای بام ) . مشتعباس میپرسد چرا ؟ میگویند که مردم این شهر ، شبها سگ میشوند و چون تو غریبی ، ممکن است پارهات کنند .
مشتعباس میگفت تا صبح نخوابیدم و صدای سگها را میشنیدم ، صبح که از نردبان آمدم پایین و بدون خداحافظی ، شهر را ترک کردم .
شنیده دوم :
جمشید قوامی را از نوجوانی میشناختم . در شانزدهسالگی ، برای ادامهتحصیل ، به آلمان آمده بود و چون عاشق خودرو بود ، در آموزشگاه عالی خودروسازی فیات ، شروع به تحصیل کرد و به درجهی " استادکار " ( Meister ) رسید . به ایران آمد و به استخدام ذوبآهن اصفهان درآمد .
پس از بسته شدن قرارداد بنیانگذاری کارخانهی ذوبآهن اصفهان با شوروی ، ذوب آهن اصفهان دستاندرکار استخدام در رشتههای گوناگون برای اعزام برای کارآموزی به شوروی زد تا برای گرداندن کارخانهی در حال تاسیس ، آماده شوند .
مهندس جمشید قوامی نیز اعزام شد به کارخانهی سازندهی کامیونهای سنگین در شهر خارکف که قرار بود کامیونهایش در خدمت کارخانهی ذوبهم اصفهان قرار گیرند .
مهندس قوامی به من گفت که زنان کارگر کارخانهی کامیونسازی برای این که نشان دهند ، از هر جهت با مردان برابرند ، ایستاده ادرار میکردند .
hotale@