از دفتر خاطره ها (25 ) 
از پیشنهاد فرمانداری‌کل تا استانداری 
پس از پایان دوره‌ی 22 مجلس شورای که زودهنگام به دستور محمد  رضاشاه منحل گردید , به سازمان برنامه و بودجه بازگشتم و خود را به کارگزینی معرفی کردم و پس از چند باراگر درست به خاطر داشته باشم ، حکم مشاور معاونت اجتماعی را برایم صادر کردند که عبارت بود از اتاق و میز ؛ اما بدون ارجاع کار . 
روزی آقای مهندس مطصفی مهاجرانی که از آغاز استخدام در سازمان برنامه در دفتر اقتصادی همکار من بود ، به دیدنم آمد . آقای مهندس مصطفی مهاجرانی دارای فوق‌لیسانس از دانشگاه یوتا در آمریکا در رشته‌ی اقتصاد کشاورزی بود و روزی که به دیدن من آمد ، مشاور آقای باقر نمازی معاون امور استان‌های سازمان برنامه بود که به تازگی به سمت منصوب شده بود و شکل‌گیری معاونت اموراستان‌ها ، از احکام برنامه پنجم عمرانی بود . 
در آغاز برنامه‌ی پنجم برای راه اندازی امور استان‌‌‌‌‌‌ها ، این کار را زیر نظر معاونت امور اداری و مالی سازمان برنامه و بودجه قرار داده بودند و معاون اموراداری و مالی ، با یاریِ از کارگزینی ، افراد منتظر خدمت و کسانی که وجودشان در دفترها و مدیریت‌های سازمان برنامه ، سنگینی می‌کرد و به اصطلاح « به درد بخور نبودند » ، روانه‌ی استان‌ها کرد . 
آقای مهندس مهاجرانی از من خواستند که بنا بر تمایل آقای نمازی ، دیداری با ایشان داشته باشم . چند روز پس از آن با وقت قبلی همراه آقای مهندس مهاجرانی به دیدار آقای با قر نمازی رفتم . در این دیدار آقای نمازی پس از بر شمردن مشکل ها ، از من درخواست همکاری کردند و خواهش کردند که دوستانم را نیز تشویق به همکاری نمایم . ایشان ریاست دفتر برنامه و بودجه‌ی آذربایجان شرقی را به من پیشنهاد کردند . با توجه به این‌که خانواده‌ی مادریم پس از گنجه و تجزیه‌ی قفقاز ، ریشه در تبریز داشتند ، پذیرفتم و دوستان پان‌ایرانیست در سازمان برنامه را نیز به پیوستن تشویق کردم . در نتیجه بسیاری مانند آقایان کیومرث بهرام‌پور ، عزیز رخش‌خورشید (کیاوند ) اسماعیل آبادی ، محمد صفایی‌پور ، جمشید کریمی ،  دانش ، نصیری‌نیا ( آقابزرگ ) ، دکتر سیاوش اسفندیاری ، دکتر مهندس محمدرضا جهرودی ، ابراهیم عزمی ، قاسم خلیل‌زاده ، مهندس محمد پورکمال ، دکتر قهرمانی ، مهندس پاپازیان ، فرح ، مهندس محمدتقی احرار ، دکتر الفت ، مهندس ناصر زرین خط ، بهرام عزمی ، محمدتقی دژم ، اکبریان ، کاظم رشاد ، خمسه‌ای ، قدرت‌الله گنجه‌ای ، پرویز نصرتی و ... به معاونت امور استان ها پیوستند و بیشینه در استان‌ها ، مشغول به کار شدند . 
در آن روزگار ، استان کنونی اردبیل نیز پیوسته به آذربایجان شرقی بود و دفتر آذربایجان شرقی مانند دیگر استان ها تنها 5 کارشناس ( دو کارشناس کشاورزی ، یک کارشناس اموراجتماعی ، یک کارشناس اقتصادی ، یک کارشناس امور شهری ) در اختیار داشت . دفتر دارای دو خودروی خدمت بود : یک دستگاه جیپ استیشن معروف به آهوی بیابان و عروس خیابان و یک دستگاه لندروور . دفترهای برنامه و بودجه استان‌ها ، طرح های خاص ناحیه‌ای را در اختیار داشتند که عبارت بودند از طرح‌های روستایی در زمینه‌های گوناگون از برق روستایی گرفته تا آب آشامیدنی ، راه و درمانگاه و گرمابه و ... ، طرح‌های عمران شهری و نیز امور جنگل‌ها و مرغزارها ( مراتع ) و ... برای اجرای طرح‌های خاص ناحیه‌ای ، دفترهای برنامه و بودجه با دستگاه‌های اجرایی مربوط موافقت‌نامه دستینه ( امضا ) می‌کردند و تخصیص اعتبار می‌دادند و بر اجرای آن‌ها نظارت می‌کردند . در سال 1353 ، اجرای بخشی از بودجه‌ی جاری نیز به خویش‌کاری ( وظیفه ) دفترها افزوده گردید . از ماه های پایانیِ  پاییز سال 1352 خویش‌کاری تشخیص و رتبه‌بندی پیمانکاران محلی نیز به انبوه وظیفه‌ی دفترهای برنامه و بودجه نیز افزوده گردید ، بدون این که کارشناسان دفتر افزایش یابند . 
روزهای پایانی  سال 1353 بود که آقای نمازی تلفن کردند و به من گفتند که همراه آقای دکتر امین عالیمرد ( معاون کل آقای جمشید آموزگار وزیر کشور ) چند روزی به آذربایجان شرقی خواهند آمد . چندر روز پس از آن ، آقایان با پرواز بامداد تهران رضائیه ( ارومیه ) به تبریز آمدند و رفتند استانداری و من آقایان را به نهار در کافه شفق ( به مدیریت آقای آران ) که غذاهایش در تبریز معروف بود دعوت کردم و برای ان‌که آقای دکتر عالیمرد خیلی تنها نباشد ، از آقای نورالدین تقی‌زاده ذیحساب عمرانی استان که از یاران هم‌اندیش بودند و پیش‌تر با ایشان در تبریز آشنا شده بودند ، دعوت کردم که ما را همراهی بفرمایند . 
پس از نهار ، به کافه‌ی آقای حسین تیرانداز در باغ گلستان رفتیم . کافه‌ی آقای حسین تیرانداز پاتوق « عاشقان » یا خوانندگان محلی آذربایجان بود . البته من برای آن روز از آقای حسین تیرانداز خواهش کرده بودم که چند تن از عاشقان سرشناس را به هزینه‌ی من برای هنرنمایی نزد مهمانان دعوت کنند .

در کافه‌ی آقای حسین تیرانداز با ساز و آوازِ عاشقان از باشندگان با صرف چای ( هر استکان 2 ریال ) پذیرایی می‌شد . روزهای آدینه ، نرخ بالاتر بود و خود حسین‌آقا در کنار در ورودی می‌ایستاد و در حالی که چندین جعبه نوشابه کنارش بود ، از مشتری‌ها می‌پرسید : زرد می‌خواهید یا قرمز ( ساری ایستیسن یا قیرمیزی ) ؟ برای این که پایین خیلی شلوغ نشود ، به برخی از مشتری‌ها می گفت : عم‌اوقلی ، چیخ تنبیا ( پسرعمو ، بروبالا به تالار تنبی ) .  
برای آقایان که برای نخستین بار به کافه‌ی تیرانداز آمده بودند ، آشنایی با این محیط و آن‌همه شور و شادی مردمی بسیار جالب بود و دیدنی. هنگام خداحافظی ، آقای دکتر عالیمرد مرا برای شام به هتل اینترکنتیننتال دعوت کردند . از این دعوت به فکر فرو رفتم که چه مناسبتی می‌تواند داشته باشد و بدون بروبرگرد ، همراهی آقای نمازی با ایشان در این سفر بی‌ارتباط با این دعوت نیست ؟! 
به دنبال رفتن به تبریز و با وجود آقای علی زرین‌باف مسئول تشکیلات حزب در تبریز که از شخصیت‌های برجسته‌ی استان به شمار می‌رفتند ، تشکیلات حزب پان ایرانیست گسترس انفجارگونه‌ای را تجربه کرد . 3 تن از مدیران کل ،شماری از معاونان مدیرکل و نیز کارشناسان زیادی به حزب پیوستند . حزب در ساختمان تازه و بزرگ‌تری استقرار پیدا کرد . روی‌آوری دانش‌آموزان ، دانش‌جویان و دانشگاهیان و نیز پیشه‌وران و صنعت‌گران و کشاورزان به حزب پان‌ایرانیست ، بیش از حد انتظار بود . از این رو ، حزب دولتی حاکم سخت به دست و پا افتاده بود و از نفوذ حزب پان ایرانیست ، هراسناک شده بود . از این رو ، با خود اندیشیدم که این سفر و این دعوت ، می‌تواند با گسترش کنش‌کاری‌های حزب پان‌ایرانیست در ارتباط باشد . 
سر میز شام ، آقای دکتر عالیمرد ، رو به من کردند و گفتند : من معاون کل جناب آقای دکتر آموزکار هستم و اختیار تام از ایشان دارم و می‌خواهم به شما فرمانداری‌کل کهگیلویه و بویر‌احمد را پیشنهاد کنم . من‌که از پیش گمان‌هایی برده بودم ، حدسم به یقین بدل شد . آهنگ آقایان از این سفر آن بود که مرا با مقام بفریبند و از حزب‌ پان‌ایرانیست ، جدا سازند ؛ کاری که با دکتر فضل‌الله صدر در داستان بحرین انجام دادند و او را خریدند ! 
پس از درنگی که خواستم گمان کنند که که درحال « مزه‌مزه » کردن پیشنهاد ایشان هستم ، گفتم : تا مدیرکلی ، پست‌ها کارشناسی اند و از مدیرکل به بالا ، پست‌ها سیاسی اند و من پست سیاسی را تنها در دولت حزب پان‌ایرانیست ، می‌پذیرم . 
آقایان آشکارا از پاسخ من یکه خوردند و سکوتی بر میز حاکم شد ؛ اما آقای دکتر عالیمرد به گمان‌این که من چانه‌زنی می‌کنم و نظرم بالاتر است ، خود را جمع‌وجورکردند و گفتند که جناب دکتر آموزگار به من اختیار داده اند که استانداری یکی از استان‌های متوسط را هم به شما پیشنهاد کنم . 
 گفتم جناب دکتر عالیمرد ، خدمت جناب دکتر آموزگار سلام برسانید ؛ اما همان‌گونه که گفتم ، پست سیاسی را تنها در دولت حزب پان ایرانیست می‌پذیرم . بدین سان ، شام در سکوت به پایان رفت و پس از آن آقای دکتر امین عالیمرد را ندیدم . ایشان در دولت دکتر آموزگار ، به ریاست سازمان امور اداری و استخدامی کشور رسیدند ؛ اما آشنایی با آقای باقر نمازی سال‌ها برقرار بود و تا میانه های سال هفتاد که پس از بازنشستگی از صندوق کودکان سازمان ملل متحد به تهران بازگشتند ، ایشان را می‌دیدم  
آقای باقر نمازی پس از ترک سازمان برنامه و بودجه ، به استانداری خوزستان رسیدند و در جریان انقلاب معاون وزیر کشور در امور محلی و عمران شهری بودند . آقای باقر نمازی فردی مذهبی بود و در جریان رویدادهای انقلاب از سمت خود استعفا کردند و عنوان نمودند که چون می‌خواستم در تظاهرات شرکت کنم ، می‌بایست از نظر شرعی استعفا می‌کردم . 
باید بیافزایم که چندی از دیدار شام نگذشته بود که نخست مرا و سپس سه تن دیگر از مدیران کل پان‌ایرانیست را از آذربایجان شرقی منتقل کردند ؟!    
خرداد ۱۳۹۹