از دفتر خاطرهها (17 )/ تیمسار سرتیپ احمد زنگنه و جلال آلاحمد
تیمسار سرتیپ احمد زنگنه و جلال آلاحمد
حکومت کودتا ، در پی آن بود که در مسالهی آذربایجان ، نقش بازیگران اصلی از مردم گرفته تا دولتمردان ، افسران جسور و ایستادگی آنان در برابر ارتش سرخ در آذربایجان ، نقش روشنگرانهی روزنامهها و مبارزات ایلهای زنجان و آذربایجان را ناچیز جلوه دهند و رفتهرفته محو کنند تا « نقشنداشتهی » محمدرضا شاه را برجسته و پررنگ کنند .
در جمهوری اسلامی ، مساله فاجعهبار تر است ؛ جمهوری اسلامی با همهی توان در پی نادیده گرفتن نجات آذربایجان بود و هست . جمهوری اسلامی نام « 21 آذر » را از روی خیابان بال باختری دانشگاه تهران برداشت و نام 16 آذر را به جای آن گذارد ( که البته میشد خیابان بال باختری را به این نام نامید ) ؛ اما نام « ادوارد براون » را بر کوچهی کناری آن هم چنان پای برجاست ؟!
جمهوری اسلامی کوشید تا رخداد 21 آذر 1325 یا نجات آذربایجان ( روز گریز اهریمن ) را به فراموشخانهی تاریخ ایران بسپارد ؛ همان گونه که تجزیهی بحرین را .
چند سال پیش همراه پسرم آریوبُرزین برای سرکشی به آرامگاه پدربزرگ و مادربزرگ و خالهام (و همچنین روانشادی و درود به شهیدان 30 تیر ، شهید دکتر محمدرضا عاملی تهرانی ، شهید دکتر فاطمی ، شهید میرزاده عشقی و ... ) به
ابنبابویه رفته بودیم. در بازگشت ، سری هم به شادروان خلیل ملکی در مسجد فیروزآبادی( شوهر خالهام ) زدیم . متولی ، چراغ زیرزمین را روشن کرد و صندلی گذاشت و بدون مقدمه گفت : « نمیخواهید سری به جلال آلاحمد بزنید . خیلی غریب است ، کسی به دیدنش نمیآید » .
همراه او به ایوان روبرو رفتیم . گورها ی تالار روبروی زیرزمین را بازسازی کرده بودند ؛ همه یکسان و یک انداره و خیلی پاکیزه و زیبا . او ما را به کنار آرامگاه جلال آلحمد راهنمایی کرد و من با کمال شگفتی دیدم که در کنار او تیمسار احمد زنگنه خفته است .
وصف دلیریها جانبازیهای تیمسار سرتیپ احمد زنگنه و پایداری جانانهی او برابر ارتش سرخ پس از سقوط پادگان تبریز را در دفتر یکم تاریخ تجزیه ( تلاش نافرجام برای تجزیهی آذربایجان ) به عنوان استاندار و فرماندهی تیپ رضائیه( ارومیه ) نگاشته بودم ؛ اما همیشه آرزومند بودم که با یافتن آرامگاه او ، به وی ادای احترام بکنم که آن روز به این آرزو رسیدم .
سالها پدرم باغی در کامرانیه داشت که تابستانها را آنجا می گذرانیدیم . سال 1331 بود که باغ پهلوی باغ پدرم را تیمسار احمد زنگنه برای ماههای تابستان اجاره کردند . از خانواده مادریام که تبریزی هستند در بارهی فداکاریهای او شنیده بودم و خیلی زود با دوستی پسر ایشان ، موفق شدم که تیمسار را از نزدیک ببینم و از او به خاطر دلاوریهایش سپاسگذاریکنم . این امر باعث شد که آشنایی و رفتوآمد میان دو خانواده بر قرار گشت . در آن زمان تیمسار زنگنه فرماندهی دانشکدهی افسری بودند .
اما جلال آل احمد وهمسرشان سیمین خانم را از جوانی میشناختم . خانوادهی دانشور در خیابان فرصت شاهرضا ( جمهوری امروزین ) چندکوچه بالاتر ، همسایه ما بودند و خسرو برادر سیمینخانم ، از دوستان هماندیش بود که پس از پیوستن به ارتش ، رابطهی آشکار خود را با حزب پانایرانیست برید ، در حالی که همیشه به این اندیشه وفادار بود و در همهی سالیان دراز ، پیوند ما هرگز بریده نشد . وی در ارتش به درجهی سرتیپی رسید و چون در رکن 2 بود ، از بسیاری مسایل آگاهی داشت که گهگاه پارهای از آنها را با من در میان میگذاشت .
پس از انقلاب ، وی با توجه به نفوذ کامل حزب توده در جمهوری اسلامی ، ناچار پس از ماهها زندگی پنهانی به بیرون از کشور رفت و در غربت زندگی سختی داشت تا این که چند سال پیش در حسرت دیدن میهن ، در گذشت ؛ روانش شاد و به سپنتامینو
آقای جلال آل احمد را در جریان مبارزات ملی شدن صنایع نفت در سرتاسر کشور ، یکی دوبار در خانه خالهام و در جریان همکاری وی باخلیل ملکی در حزب زحمتکشان و سپس حزب زحمتکشان ( نیروی سوم ) دیده بودم .
در سالهای تحصیل در خارج ، سالی در تعطیلات زمستانی به تهران آمده بودم و دورهی خانوادگی در خانهی ما بود . افزون بر خانوادهی مادری و پدری ( طالع و گنجهای ) و ملکیها و ... آقای جلال آل احمد و بانو سیمین نیز همراه آقای خلیل ملکی و بانو صبیحه گنجهای ( خالهام ) ، در مهمانی حضور داشتند. در آن زمان هنوز جامعهیسوسیالیست های ایران ، فعال بود .
پس از شام ، جلال آلاحمد در حالی که چند جامی در کشیده بود ، در کنار بخاری دیواری تالار پذیرایی بر روی زمین نشست و در حالی که کلاهی چند ترگ بر سر و جبهای بر دوش داشت ، برای حاضران از حافظ فال گرفت و مثنوی خوانی کرد . روانش شاد و به سپنتا مینو .
19 آذر 1397 ـ هوشنگ طالع