ماهمه ، تنها یک تن بودیم
( هوشنگ طالع )

وطن ، دگر بار در خطر بود
ندانم براي چندمين بار
اما ...
چونان دگر هنگامههاي سختِ تاريخ
ما همگان بوديم :
يگان ، دهگان ، صدگان ، هزارگان و هزاران هزارگان

از زن و مرد
کودک و پير
نوجوان و جوان
از ميان سال و کهن سال
راست قامت و استوار ، براي دفاع از ميهن

اما گويي در چرخهي حيات
ما همگان ، تنها « يک تن » بوديم :
با يک دل که تنها براي ايران ميتپيد
و يک مغز که تنها ، به پايندگي ايران ميانديشد
با دو چشم که تنها ، نگران وطن بود
و دو گوش که تنها
سرود « اي ايران ، اي مرز پرگهر» را ميشنيد
و يک نفس که تنها ؛
 به ياد او فرو ميرفت و با نام او ، باز ميآمد
و تنها يک دهان که نام ميهن را فرياد ميکرد
و يک زبان ، براي دعا به ايران
تنها دو پا ، براي پايداري
و دو دست ، براي آفند

ما همگان ، سياوخش بوديم :
پذيراي آزمون ايزدي
رستم بوديم :
که فرزند کشتيم به راه ايران
آرش بوديم :
که همه‌ی هستي‌مان را در آن تير نهاديم
تا مبادا ،
ذرهاي از خاک ميهن
به چنگ دشمن افتد

ما ايران بوديم :
به پهناي اين فلات مقدس
به ديرينگي اين تاريخ ديرپاي
آري ما ،
تنها يک تن بوديم ،
در آن هنگامهي سختِ مرگ و زندگي
در شهريور گرم پنجاه و نه :
يک خاکريز ، براي پدآفند
و يک آتشبار ، براي آفند
آري ما همه ،
تنها يک تن بوديم

پاینده ایران
تهران ـ سی‌ویکم شهریور ماه 1390