یادداشت 1052 /( سخنی از دیگران در قالب یادداشت من ) توافق « برجاگ »

توافق « برجاگ »
از : نیکپند
گرگی به گلههای گوسفند مردمِ روستا حمله میکرد.
کدخدای روستا گفت : با مذاکره با آقای گرگ ، مساله را حل میکند تا مردم گَلهی خود را بدون دغدغه از حملهی گرگ به چرا ببرند.
کدخدا با آقای گرگ ، توافق کرد ، به شرطی که به گلهی گوسفندان در زمان چَرا حمله نکند ؛ روزی یک گوسفند را داوطلبانه به او میدهند تا بدَرَد و بخورد ؛ اسم توافق شد : « برجاگ » ( برنامهی روستا جهت امنیت گوسفندان ! )
مردم روستا شاکی بودند که چرا باید روزی یک گوسفند بدهند ؛ اما کدخدا می گفت : شما بیسوادید؛ با گرگ که نمیشود جنگید . باید از او امضا و تعهد بگیریم !
از روز بعد از « برجاگ » [ پسابرجاک ] علاوه بر روزی یک گوسفند اهدایی مردم روستا به آقای گرگ ؛ چند گوسفند دیگر از آغلها گم می شدند . همهی شواهد نشان میداد که کارِ آقای گرگ است.
وقتی مردم استخوانهای باقی مانده گوسفندان را برای کدخدا بردند ؛ کدخدا در جواب اعتراضات مردم گفت : با روح
« برجاگ » تضاد دار ، نه خودش . چون در زمان چرا نبوده ، نميشود ایراد گرفت !
هر چه مردم گفتند که طبیعت گرگ دریدن است و توافقی که گرگ امضا کند ، جز قانونی شدن دریدن نیست ؛ کدخدا قبول نکرد که نکرد . آخرین حرف کدخدا هم این بود : من به « برجاگ » خوشبینم ، به آقای گرگ بدبینم !
... این بود که مردم تصمیم گرفتند تا بهارسال آینده ، کدخدا را عوض کنند ؟!
بهار ـ در ـ راه ـ است .
آدینه 3 آذر 1396 ـ هوشنگ طالع
https://t.me/hotale